بودا

 بودا به دهی سفر کرد .
زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد.
بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد .
کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت :
«این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید»

بودا به کدخدا گفت :
«یکی از دستانت را به من بده»
کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت .
آنگاه بودا گفت :
«حالا کف بزن» کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: « هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند»
بودا لبخندی زد و پاسخ داد :
هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند .
بنابراین مردان و پول‌هایشان است که از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند .
برو و به جای نگرانی برای من نگران خودت و دیگر مردان دهکده ات باش.

( این مطلب دلیل قانع کننده ای دارد برای کسانی که زنان را عامل فساد جامعه میدانند.)

سخنان سینوهه

دوباره بعد از حدوداْ ۱۲ سال کتاب سینوهه رو خوندم این بار با نگاهی متفاوت .گرچه این کتاب از نظر تاریخی حقایقی را مطرح می کرد که بسیار جالب بود آداب و رسوم کشورهای همسایه و قدیم مصر و خود مصر را بیان می کرد و بعضی هایش بسیار متفاوت با آداب امروزی بود و حیرت انگیز .

چیزی که بیشتر از همه تو این کتاب ،خوندش برام  آزاردهنده بود،این بود که لذت ها و تفریح مردمان آن دوره سه چیز بود : شراب ، ثروت و زن .

چند تا جمله زیبا به قلم سینوهه پزشک مخصوص فرعون:

-انسان را باید از روی قلب او مورد قضاوت قرار داد و اگر می خواهید بدانید چرا افراد با هم مساوی هستند و یکی بر دیگری مزیت ندارد آنها را در موقع بدبختی و بخصوص ناخوشی و رنج مورد قضاوت قرار دهید تا بدانید که همه یک جور می نالند و اشکی که از تمام چشمها بیرون می آید از یک جنس یعنی آب شور است و اشک یک سفید پوست فرقی با اشک یک سیاهپوست ندارد.( اما بنظر من حتی زمان غم و غصه هم آدمها با هم فرق می کنند بعضی ها آزادانه فریاد می زنند و بعضی صدایشان را در سینه خفه می کنند)

- حقیقت بقدری تلخ است که گاهی از کشتن یک نفر برای شنونده ناگوارتر می باشد و افراد می توانند یک عمر با موهوماتی که آنها را راضی می کند و حس غرور آنها را تقویت می نماید دلخوش باشند ولی نمی توانند که یکروز را با حقیقت بسر ببرند.( گاهی لذت بخش ترین چیز اینست که در نادانی بسر ببری تا کمتر درد خود و دیگران را احساس کنی)

دیوانه یا احمق

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حياط يک تيمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعويض لاستيک بپردازد.

هنگامی که سرگرم اين کار بود، ماشين ديگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشين بودند گذشت و

آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.مرد حيران مانده بود که چکار کند.

تصميم گرفت که ماشينش را همانجا رها کند و برای خريد مهره چرخ برود.

در اين حين، يکی از ديوانه ها که از پشت نرده های حياط تيمارستان نظاره گر اين ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:

از ٣ چرخ ديگر ماشين، از هر کدام يک مهره بازکن و اين لاستيک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعميرگاه برسی.

آن مرد اول توجهی به اين حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد ديد راست می گويد و بهتر است همين کار را بکند.

پس به راهنمايی او عمل کرد و لاستيک زاپاس را بست.

هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن ديوانه کرد و گفت: «خيلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.

پس چرا توی تيمارستان انداختنت؟

ديوانه لبخندی زد و گفت: من اينجام چون ديوانه ام. ولی احمق که نيستم!