دلبسته ي کفشهایم

دلبسته ي کفشهایم بودم. کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودنددلم نمي آمد دورشان بيندازم .هنوز همان ها را مي پوشيدم اما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدندقدم از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه نصیبم مي شد.

سعي مي کردم کمتر راه بروم زيرا که رفتن دردناک بود .مي نشستم و زانوهایم را بغل مي گرفتم و مي گفتم:چقدر همه چیز دردناک است .چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنيایم مي نشستم و می گفتم : زندگیم بوي ملالت مي دهد و تکرار  .می نشستم و می گفتم:خوشبختي تنها يک دروغ قديمي است می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم قدم از قدم بر نمی داشتم . می گفتم و می گفتم.

پارسايي از کنارم رد شدعجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت ،مرا که ديد لبخندي زد و گفت: خوشبختي دروغ نيست اما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر کردن است و زيباترين خطر، از دست دادن.

تا تو به اين کفش هاي تنگ آويخته اي ....برایت دنيا کوچک است و زندگي ملال آور.جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده اي . رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم اگر راست مي گويي پس خودت چرا کفش تازه به پا نمي کني تا پا برهنه نباشي؟

.....

  

ادامه نوشته

40درس از رجینا برت

1_ زندگی مهربان نیست, اما باز هم خوب است.

2_ وقتی شک داری قدم بعدی را کوتاه تر بردار

3_ زندگی کوتاهتر از آن است که برای نفرت از کسی وقت صرف کنی.

4_ شغل تو وقتی که بیمار هستی  به فکر تو نخواهد بود، اما دوستان و والدین ات چرا.با آنها در تماس باش.

5_ هر ماه اقساط خود را بموقع پرداخت کن.

6_ لازم نیست در هر بحثی برنده باشی.

7_ با دیگران همدردی کن، این خیلی بهتر از تنها گریه کردن است.

8_ هرکسی را همانطور که هست بپذیر.

9_ پس انداز برای دوران پیری را با اولین چک حقوقت شروع کن.

10_ وقتی نوبت مشکلات می رسد، مقاومت بیهوده است، با مسایل روبه رو شو.

(هیچ میدونید با اینکه این هم درس در مورد زندگی می دونیم بازم چرا تو کلاس درس زندگی درجا میزنیم؟

.

.

.

جوابش رو امروز یک همکار به من گفت:

چون ما این درسها رو بلدیم اما طرفهای مقابل یا بلد نیستند یا نمی خوان استفاده کنند .اینجاست که ما با چوب ندونم کاری اونها رو می خوریم ولذت زندگی کردن رو از دست می دیم.چه بد مجازاتیست.)

ادامه نوشته

پند الاغی

 كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.

 پس برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.

  مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاك های روی بدنش را می تكاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاك زیر پایش بالا می آمد، سعی می كرد روی خاك ها بایستد.

 روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...

 

 نتیجه اخلاقی : مشكلات، مانند تلی از خاك بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینكه اجازه بدهیم مشكلات ما را زنده به گور كنند

 

و دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود! وثابت کنیم گه از یک الاغ کمتر نیستیم

 (درس جالبی بود،اما بعضی درسها فقط درس است و بس .گاهی از شنیدن درسها هم خسته می شویم و می گذاریم تلی از خاك بر سرمان بریزد و صدایمان در نیاید .نمی خواهیم و نمیدونیم و نیستیم اما گاهی چنان از این تلاشهای مکرر بی نتیجه خسته می شویم که میگذاریم هر چه می خواهد بشود و تسلیم بازی سرنوشت می شویم گاهی باورمان میشود که جهان سخت می گیرد بر مردمان سخت کوش که چه باور سختیست.آن زمانی است که

قلب‌هایمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هایمان‌ شده است.)