روزنامه
نمی دونم چقدر به روزنامه خوندن علاقه دارید و وقتی روزنامه رو میخونید چه حسی بهتون دست میده یا کدوم عناوین روزنامه براتون جذابتره اما من،
اصلا دوست ندارم روزنامه بخونم یعنی از خوندنش لذت نمی برم مجله و کتاب رو ترجیح میدم. یکی از تفریحات من اینه که وقتی تایم آزاد دارم ادای مردای دانا را دربیارم و برم کنار کیوسک روزنامه فروشی و تیترهای درشت روزنامه رو بخونم. البته تو خونه ام وقتی سعی می کنم بافرهنگ باشم و روزنامه بخونم جز تیترهای درشتش رو نمی خونم و گاهی برادرم میگه خیلی تمرکز نکن این صفحه عکس نداره.
با اینحال پنج شنبه که روزنامه همشهری تو دستم بود تو نوشته های دوچرخه ، داستان جالبی چاپ شده بود که واقعا تاثیر گذار بود. تو اون داستان چند تا جمله زیبا نوشته شده بود که بعد نیست شما هم بخونید:
(( چندسال پیش بود اما وقتی زمان می گذرد می بینی دیروز و امروز و فردا فاصله ای نبوده است ، فردا وقتی بگذرد با دیروز فرقی ندارد. همه روزها شده اند یک بادبزن کاغذی که یک نفر نشسته است و هی یک تا به تاهای آن اضافه می کند. ))
این تعبیر دیگری بود از روزگارمان دیروز و فردا فرقشان به اندازه زمین است تا به آسمان .دیروز حسرت است ، فردا امید.اما گاهی فرداها که به دیروز می پیوندند می بینیم که فردا فقط رویاست که گاهی به حقیقت می پیوندد و گاهی فقط همان امیدست.
اما آنکه نشسته است و هی یک تا به تاهای آن اضافه می کند فکر خمیده ترشدن ما نیست.گاهی زود احساس پیری می کنیم و خیلی زود حسرت لحظات از دست رفته را می خوریم شاید برای اینست که نمی شود در سراب زندگی کرد و با گوشهای کرو چشمهای بسته عبور کرد.
این هم از روزنامه خوندن ما.............